عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
323
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" دره شراب يكسان تا جمله جمع باشيم * تا نقشهاى خود را يك يك فروتراشيم از خويش خواب گرديم ، همرنگ آب گرديم * ما شاخ يك درختيم ، ما جمله خواجهتاشيم ما طبع عشق داريم ، پنهان آشكاريم * در شهر عشق پنهان در كوى عشق فاشيم خود را چو مرده بينيم ، بر گور خود نشينيم * خود را چو زنده بينيم در نوحه رو خراشيم هر صورتى كه رويد بر آينهء دل ما * رنگ قلاش دارد زيراكه ما قلاشيم ما جمع ماهيانيم بر روى آب رانيم * اين خاك بو الهوس را بر روى خاك پاشيم تا ملك عشق ديديم سر خيل مفلسانيم * تا نقد عشق ديديم ، تجار بىقماشيم " « 1 » * * " اين بوالعجب كاندر خزان شد آفتاب اندر حمل * خونم به جوش آمد ، كند در جوى تن رقص الجمل اين رقص موج خون نگر ، صحرا پر از مجنون نگر * وين عشرت بىچون نگر ، ايمن ز شمشير اجل مردار جانى مىشود ، پيرى جوانى مىشود * مس زر كانى مىشود در شهر ما نعم البدل شهرى پر از عيش و فرح ، بر دست هر مستى قدح * اين سوى نوش آن سوى صح ، اين جوى شير و آن عسل
--> ( 1 ) همان كتاب ، ج 4 ، ص 44 .